September 28, 2013

برای لب گرفتن از فاجعه تیرمی کشم 
روز های من این است 
سیگار به سیگار 
از خدایی که لج می کند 
تا پیشانی پشیمانم 
هوا خونی ست ...

از دست می روم 
از رو نه !
به پایت نشسته ام 
به گردنت 
شانه هایت 
به دو فنجان قهوه که در چشمانت سخت می سوزد 

پای سایه ات ایستاده ام 
روی کاشی های لاجورد که فصل غرق 
دل به دریا می زنند و از دیوار می ریزند 
تقویم من این است 
اتفاقم دیگر 
می افتم 
در آغوشت که شایعه است 
و این که چند تکه می شوم 
بماند برای شعری دیگر ... 

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home